تبليغاتX
درد دل -
گریه قطره ی درخشانی است در برابر بی وفایی زمانه.

همه از غرق شدن مي ترسند و من در آرزوي آنم. آري ، آرزو مي كنم غرق شوم و به اعماق بروم. دوست دارم طوري به اعماق دريا بروم كه ديگر هيچ چيز فريبنده اي مرا به خود جلب نكند. دوست دارم به جايي بروم كه ديگر چشمم چيزي را نبيند جز جمال او را و گوشم هيچ نشنود جز آواي دلنشينش را و هيچ بويي به مشامم نرسد جز عطر مست كننده اش و چيري را لمس نكنم جز سايه ي با شكوهش و بالاخره دهانم هيچ طعمي را نچشد جز حلاوت به او رسيدن را. آري دوست دارم غرق شوم تا مگر بتوانم به او برسم. به او رسيدن كه مشكل است ، كاش مي شد حداقل بتوانم قطره اي از درياي بي منتهاي عظمتش را درك كنم. ولي چه كنم كه گويي يار مرا شايسته ي اين نمي داند. چرا كه هرگاه به سوي درياي بي كران وجودش مي روم ، هنوز به آب نرسيده ام ، ناگاه موجي عظيم به سويم آمده و به عقب مي راندم ، و من چون ماهي كه از دريا پرتش كرده باشند ، در ساحل دريا در حسرت رسيدن به آب دست و پا مي زنم. ولي يار كه درياي رحم و مروت است نمي گذارد جان بدهم. نمي از يم بي كرانش را عطا مي كند و روح خسته ام را از مرگ حتمي نجات مي دهد. و من كه بار ديگر آثار حيات را در خود مي بينم ، با اميدي بيش از پيش به سمت دريا مي دوم ، ولي باز با آن موج عظيم برخورد كرده و فرسنگ ها به عقب پرتاب مي شوم. ولي آن كريم بار ديگر دستم را گرفته و از مرگ حتمي نجاتم مي دهد. و من كه با ديدن اين الطاف سر از پا نمي شناسم ، بار ديگر راه رسيدن به دريا را در پيش مي گيرم ، بي خبر از اين كه موجي عظيم انتظارم را مي كشد ...

اين دويدن ها و برخوردها و پرتاب شدن ها ، دير زماني است كه مرا به خود مشغول كرده است. چه كنم كه اگر لايق بودم اكنون در دريا غوطه ور بودم ، ولي حال تمام وقتم صرف اين دويدن ها و نرسيدن ها مي شود ...

من از يار گله اي ندارم كه او حق دارد. اصلا او خود حق است. من از خود گله مندم. چرا كه ناخواسته غرق در ظواهر شده ام و در مرداب و لجن زاري مخوف فرو رفته ام. پس روشن است كه در دريايي به اين پاكي و زلالي ، من آلوده و ناپاك را راه نمي دهند ...

ولي من نااميد نمي شوم. همچنان به دويدن ادامه مي دهم. تصميم گرفته ام ديگر از هيچ چيز نترسم. حتي از آن موج عظيم. تصميم گرفته ام اين بار محكم تر و مصمم تر به سوي دريا بروم ، بلكه اين بار ، يار رحمي بكند و بگذارد دستم به قطره اي از آن دريا برسد. آري ! مي روم و مي روم تا بلكه بتوانم آن موج عظيم را شكست داده و از ميانش عبور كنم. آن وقت است كه مي توانم لذت غرق شدن را بچشم. غرق شدني كه نه تنها منجر به مرگ نمي شود ، بلكه موجب حيات مي شود. حياتي كه در آن زشتي و پليدي راه ندارد. حياتي حقيقي كه چشم را به سوي ناديدني ها باز مي كند ، و بالاخره حياتي كه در نهايت بي نهايتش خورشيدي به نام يار حكومت مي كند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 16:6  توسط محدثه |