تبليغاتX
درد دل
گریه قطره ی درخشانی است در برابر بی وفایی زمانه.

خدایا عاشقم عاشقترم کن .......... سراپا آتشم خاکسترم کن

 

همیشه شنیده بودم که منطقه ی جنگی حال و هوایی دیگر دارد ؛ شنیده

 

بودم هوایش انسان را منقلب می کند ولی نمی توانستم آن را درک کنم ؛

 

هضمش برایم مشکل بود . با خود می گفتم : هر کجا بروی آسمان همین

 

رنگ است ؛ پس تحول روحی آن هم در یک بیابان چگونه است؟ آرزو

 

داشتم به این منطقه راه پیدا کنم تا ببینم این تحول درونی چگونه است؟ تا

 

این که امسال خداوند این توفیق را نصیبم نمود .

 

وقتی قدم در این سرزمین می گذاری ؛ وقتی به دشت ها می نگری ، هیچ

 

 نمی بینی ؛ جز خاک و تپه ها و خاکریزها ؛ فقط تانک های سوخته می

 

بینی و مناطقی که هنوز پاک سازی نشده اند. در اروند چه می بینی؟ فقط

 

مرداب و گاه نخل های سوخته ! ولی این ها با دل چه می کنند؟

 

خدایا این چه سرزمینی است ؟ شلمچه را می گویم ، کربلای ایران ،

 

سرزمینی که در آن از قول امام رضا(ع) بهترین شیعیان به شهادت

 

رسیده اند؛ سرزمین ملائک ؛ سرزمین دل سوختگان ؛ سرزمین شهدای

 

 گمنام ؛ سرزمین عاشقان حسینی!

 

خدایا! این چه دشتی است ؟ طلائیه را می گویم؛ دشتی پهناور که هر جای

 

 آن را می نگری فقط خاک می بینی . پس این ها چه جاذبه ای دارند ؟

 

این ها با دل چه می کنند؟ چرا انسان نمی تواند از این مکان دل بکند؟

 

 چرا هر چه نگاه می کنی سیر نمی شوی؟ چرا عاشق خاکش می شوی؟ چرا ...

 

هر چه بیشتر می نگری بیشتر جذب می شوی ؛ از نشستن روی خاک ها

 

 و سر بر سجده گذاشتن لذت می بری !!! اما به راستی چرا؟! این همان

 

خاک است که در هر کجایی که بخواهی می توانی مشتی از آن برگیری

 

ولی خاک این جا؛ هوای این جا ؛ و همه چیز این جا جوری دیگر و به

 

نوعی دیگرند ؛ گویا با انسان حرف می زنند . از رشادت های شهید علم

 

الهدی ، از دلیر مردی های شهید همت ، از جان فشانی های شهید ردانی

 

پور ، از مناجات های شهید نوروزی  نوجوان 14 ساله و از جوانمردی های دکتر چمران و....

 

به حقیقت اینان چه چیزی را دیده بودند؟ ؛  و کدامین ترانه ی عشق را

 

شنیده بودند که این گونه از تمام مادیات دست شسته و به سوی نور شتافتند.

 

  آری ! این جا مکانی ست که دختر مسیحی شهادتین را می گوید و

 

مسلمان می شود ؛ این جا دختران تارک نماز را آن چنان منقلب می سازد

 

که هنگام بازگشت خواندن نماز شب را بر خود واجب می دانند ؛ این جا

 

هوایی دارد که جوان لاابالی را که با نگاهی تمسخرآمیز به جانبازان می

 

نگرد آن چنان دگرگون می کند که شانه های جانبازان را می بوسد و

 

اشک شوق ، اشک عاشقی و اشک عجز و ناتوانی بر چهره جاری می سازد.

 

آری این جا معنویت می آورد این جا انسان را عاشق می سازد ، این جا

 

روح انسان را صیقل می دهد ، این جا به درستی انسان به مفهوم ( الا

 

بذکر الله تطمئن القلوب ) دست می یابد، این جا روح انسان را ملائک

 

گونه می کند ، این جا روح انسان را به پرواز درمی آورد و در اینجاست

 

که انسان خدایی می شود ....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 21:19  توسط محدثه | 

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه‌ش کرد و تميز کردن زمين‌ش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌تون رو بدين تا فرم‌هاي مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنين و همين‌طور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»

مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»

رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي‌تونه داشته باشه.»

مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نمي‌دونست با تنها 10 دلاري که در جيب‌ش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگي‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه‌ش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد مي‌تونه به اين طريق زندگي‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پول‌ش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت.

5 سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده‌فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده‌ي خانواده‌ش برنامه‌ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شون به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. مي‌تونين فکر کنين به کجاها مي‌رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:


"آره! احتمالاً مي‌شدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت".

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 17:19  توسط محدثه | 

اين ديوانگي است ...........................

 

اين ديوانگي است که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم . بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم .

 

اين ديوانگي است که از تلاش و کوشش دست بکشيم . بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است .

 

اين ديوانگي است که هيچ عشقي را باور نکنيم . به خاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است .

 

اين ديوانگي است که همه شانس ها را لگدمال کنيم . بخاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم .

 

به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار  اين ديوانگي ها نشويم . و به ياد داشته باشيم که هميشه شانس هاي ديگر هم هستند !

 

دوستي هاي ديگري هم هستند !

عشق هاي ديگري هم هستند !

نيروهاي ديگري هم هستند !

 

تنها بايد قوي و پر استقامت باشيم . و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 16:39  توسط محدثه | 

¯     شهد ایمان، نماز است.

 

¯    ذکر یزدان ، نماز است.

 

¯    رمـز پیمان ، نماز است.

 

¯    باب رحمان، نماز است.

 

¯    راز جانان ، نماز است.

 

¯    زیور جان، نماز است.

 

¯    پند لقمان ، نماز است.

 

¯     برتر از « زر » ، نماز است.

 

¯    ضـدّ هر شر، نماز است.

 

¯    یار محشر، نماز است.

 

¯    مهر کوثر، نماز است.

 

¯    نخل باور، نماز است.

 

و حـــرفِ آخــــر، « نـــــــــماز » اسـت!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 16:44  توسط محدثه | 

همه از غرق شدن مي ترسند و من در آرزوي آنم. آري ، آرزو مي كنم غرق شوم و به اعماق بروم. دوست دارم طوري به اعماق دريا بروم كه ديگر هيچ چيز فريبنده اي مرا به خود جلب نكند. دوست دارم به جايي بروم كه ديگر چشمم چيزي را نبيند جز جمال او را و گوشم هيچ نشنود جز آواي دلنشينش را و هيچ بويي به مشامم نرسد جز عطر مست كننده اش و چيري را لمس نكنم جز سايه ي با شكوهش و بالاخره دهانم هيچ طعمي را نچشد جز حلاوت به او رسيدن را. آري دوست دارم غرق شوم تا مگر بتوانم به او برسم. به او رسيدن كه مشكل است ، كاش مي شد حداقل بتوانم قطره اي از درياي بي منتهاي عظمتش را درك كنم. ولي چه كنم كه گويي يار مرا شايسته ي اين نمي داند. چرا كه هرگاه به سوي درياي بي كران وجودش مي روم ، هنوز به آب نرسيده ام ، ناگاه موجي عظيم به سويم آمده و به عقب مي راندم ، و من چون ماهي كه از دريا پرتش كرده باشند ، در ساحل دريا در حسرت رسيدن به آب دست و پا مي زنم. ولي يار كه درياي رحم و مروت است نمي گذارد جان بدهم. نمي از يم بي كرانش را عطا مي كند و روح خسته ام را از مرگ حتمي نجات مي دهد. و من كه بار ديگر آثار حيات را در خود مي بينم ، با اميدي بيش از پيش به سمت دريا مي دوم ، ولي باز با آن موج عظيم برخورد كرده و فرسنگ ها به عقب پرتاب مي شوم. ولي آن كريم بار ديگر دستم را گرفته و از مرگ حتمي نجاتم مي دهد. و من كه با ديدن اين الطاف سر از پا نمي شناسم ، بار ديگر راه رسيدن به دريا را در پيش مي گيرم ، بي خبر از اين كه موجي عظيم انتظارم را مي كشد ...

اين دويدن ها و برخوردها و پرتاب شدن ها ، دير زماني است كه مرا به خود مشغول كرده است. چه كنم كه اگر لايق بودم اكنون در دريا غوطه ور بودم ، ولي حال تمام وقتم صرف اين دويدن ها و نرسيدن ها مي شود ...

من از يار گله اي ندارم كه او حق دارد. اصلا او خود حق است. من از خود گله مندم. چرا كه ناخواسته غرق در ظواهر شده ام و در مرداب و لجن زاري مخوف فرو رفته ام. پس روشن است كه در دريايي به اين پاكي و زلالي ، من آلوده و ناپاك را راه نمي دهند ...

ولي من نااميد نمي شوم. همچنان به دويدن ادامه مي دهم. تصميم گرفته ام ديگر از هيچ چيز نترسم. حتي از آن موج عظيم. تصميم گرفته ام اين بار محكم تر و مصمم تر به سوي دريا بروم ، بلكه اين بار ، يار رحمي بكند و بگذارد دستم به قطره اي از آن دريا برسد. آري ! مي روم و مي روم تا بلكه بتوانم آن موج عظيم را شكست داده و از ميانش عبور كنم. آن وقت است كه مي توانم لذت غرق شدن را بچشم. غرق شدني كه نه تنها منجر به مرگ نمي شود ، بلكه موجب حيات مي شود. حياتي كه در آن زشتي و پليدي راه ندارد. حياتي حقيقي كه چشم را به سوي ناديدني ها باز مي كند ، و بالاخره حياتي كه در نهايت بي نهايتش خورشيدي به نام يار حكومت مي كند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 16:6  توسط محدثه | 

ای بشر! آخر چه پنداری ؛ که دنیا مال ِ توست ؟؟

ورنه ، پنداری که هر ساعت اجل دنبال توست؟؟

 

هر چه خوردی ؛ مال ِ مور است

هــر چـه بـردی ؛ مـال ِ گــور

 

*********************   هر چه مانده ، مال ِ وارث

                                             هر چه کردی ، مال ِ توست !!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 16:39  توسط محدثه | 

گفتند : شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای !
گفت : نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام .

 

گفتند : شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای .
گفت : نه ! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام .

 

گفتند : شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای .
گفت : نه ! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات وجسارت داشته ام .

 

 گفتند : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی .
گفت : نه ! شکست یعنی من باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم .

 

گفتند : شکست یعنی تو حقیر ونادان هستی .
گفت : نه ! شکست یعنی من هنوز کامل نیستم .

 

گفتند : شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای .
گفت : نه ! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم .

 

گفتند : شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی .
گفت : نه ! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم .

 

گفتند ......

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 20:25  توسط محدثه | 

   امداد غیبی

  

 هی می شنیدم که تو جبهه امداد غیبی بیداد می کند و حرف و حدیث های فراوان راجع به این

قضیه شنیده بودم. خیلی دوست داشتم جبهه بروم و سر از امداد غیبی در بیاورم. تا این که پام به جبهه باز شد و مدتی بعد قرار شد راهی عملیات شویم. بچه ها از دستم ذله شده بودند ؛ بس که هی از معجزات و امدادهای غیبی پرسیده بودم. یکی از بچه ها ، عقب ماشین که سوار بودیم ،

 

گفت : (( می خواهی بدانی امداد غیبی یعنی چه ؟؟ !!))

با خوشحالی گفتم : (( خب معلومه ! ))

 

نا غافل نمی دانم از کجا قابلمه ای در آورد و محکم کرد توسرم. تا چانه رفتم تو قابلمه. سرم تو قابلمه کیپ کیپ شد. آن ها می خندیدند و من گریه می کردم. ناگهان زمین و زمان بهم ریخت و صدای انفجار و گلوله بلند شد. دیگر باقی اش را یادم نیست. وقتی به خودم آمدم که دیدم افتادم گوشه ای و دو سه نفر به زور دارند قابلمه را از سرم بیرون می کشند. لحظه ای بعد قابلمه درآمد و نفس راحتی کشیدم. یکی از آن ها گفت: (( پسر عجب شانسی آوردی ! تمام آن هایی که تو ماشین بودند؛ شهید شدند جز تو . ببین ترکش به قابلمه هم خورده!))

 

آن جا بود که فهمیدم امداد غیبی یعنی چه !!!!!!!!!!!!!!!.............

 

 

ای پاک ترین ، تو را چه پاک آوردند

بوی تو از آسمان به خاک آوردند

پیک تو نیامد و پیامت نرسید

دیدم که از تو یک پلاک آوردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 19:5  توسط محدثه | 

     خدایا ! ذره ذره ی وجودم از آن توست .

    

                            ذره ذره ی وجودم را به عشق خود مشتعل ساز !!!

 

      معبودم ! دلگیرم ؛ افسرده ام ؛ بی تابم !

 

             با انوار پرفروغت با شعله های گرم محبتت ؛

         

             شکوفه های لبخند را به من ببخش   

                               و

        

            با مشعل های هدایتت جاده ی راستی و درستی و

        

                          سعادت را برایم روشن نما ؛

               

           تا راه را از جاده ی تاریکی و شقاوت باز شناسم!!!

 

        

          آن چه دلپذیر است اشک ریختن و التماس کردن به توست .

 

         چه شورانگیز است نیاز به تو را در خود احساس کردن و

 

                                 چه لذت بخش است

 

                               عاشق تو بودن !!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 15:8  توسط محدثه | 

پرهیز از همنشینی با 5 نفر

 

     امام صادق (ع) فرمودند : پدرم از پدرش امام سجاد (ع) نقل کرد که  فرمود :

    ای فرزندم ! متوجه باش که با پنج شخص ، همنشینی نکنی و با آن ها   گفتگو و رفاقت در راهی ننمایی. پرسیدم : پدر جان ! آن ها کیانند ؟؟

1-  زنهار که با دروغگو همنشین مشو . زیرا او مثل سرابی است که دور را نزدیک و نزدیک را دور ؛ جلوه می دهد.

2-  برحذر باش که با فاسق و گنهکار همنشین شوی ، زیرا او تو را با یک لقمه یا کمتر می فروشد.

3-  بپرهیز از همنشینی با بخیل ، زیرا او مال خود را در سخت ترین نیازهایت از تو دریغ می کند.

4-  حتما با احمق همنشین مباش . زیرا او می خواهد به تو سود برساند ولی بر اثر حماقت به تو زیان می رساند.

5-  مبادا با آن کس که قطع رحم می کند رفاقت کنی که من او را در سه مورد در قرآن ملعون یافتم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 17:45  توسط محدثه |